شکرانه باران

سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1393

خدایا شکرت بابت دادن فرصت دوباره دیدن پاییز... تابستان بلند و گرم و طاقت فرسا تموم شد و من خدا رو شاکرم که امسال باز چشمی دارم برای دیدن آسمان ابری.. گوشی برای شنیدن صدای چک چک ناودان.. حسی برای درک نعمتی که با سخاوت بر سرمان می بارد.. 3 ماه تابستان گذشت با گرما و کم آبی... دیدن درختان تشنه که برگ ریز رو از وسط مرداد شروع کرده بودند قلبم رو فشرده می کرد... امسال تازه فهمیدم دیدن چشمه های خشک چقدر طالقت فرسا است...  من آدم روزهای آفتابی نیستم من وجودم با باران گره خورده من لمس رطوبت بر صورتم رو عاشقانه دوست دارم خدایا شکرت... شکرت بخاطر این روزها ، بخاطر باران

تولدانه

دوشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1393

امروز روز توست و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش می کشم .... 

چقدر جایت میان بازوانم خالیست...  

تولدت مبارک عشقم 

امروز 35 ساله شدی... 35 سالگیت مبارک... دلم برای دیدنت، بوییدنت ، برای پختن یک شام ساده... برای مهمان کردنت تنگ شده... امسال هم دوری  ...  

نسیمی چو بوی خوش آشنایی

دوشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1392

بعضی آدم ها هستن که شاید هیچوقت ندیده باشی شون و شاید کلی هم بی معرفت باشی و به وبلاگشون سر هم نزنی یا بزنی و چیزی براشون ننویسی ولی اونها مثل آفتاب پشت ابر دنبالت می کنن و می خوننت... امروز بعد از مدتها صفحه امارگیر رو وا کردم و دیدم نسیم اندر احوالات همچنان مهمان نوشته های منه... عاقا مخلصیم.. باور کن نمی دونم چه مشکلیه که هر بار خواستم چیزی برات بنویسم ثبت نشد و یا سند نشد... ولی همچنان می خونمت... امیدوارم اینو هم تو بخونی و بفهمی دوست دارم و برای درگذشت پسر خاله ات کلی باهات غصه خوردم و برای بهبود حال مامانت دعا کردم... راستی قبولیت تو دانشگاه هم مبارک....

دوست داشتن ... مسئله این است

یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392

بعد از مدتها جنگ و اعصاب فهمیدیم که ریشه نارضایتی از زندگیمون احتمالا چی می تونه باشه... از ابتدا تو زندگی من و آقای همسر دچار وضعیت خاص بودیم که من اوون رو همیشه طلبکار از خودم می دیدم و اون من رو بی توجه... من می گفتم دوست داشتنت تو حلق ام و جلو نفس کشیدنمو می گیره و اون می گفت تو نسبت به من بی توجه ای و علاقه ای به من نداری و همیشه من رو در حالتی تجسم می کرد که می تونم به راحتی از زندگیم کنارش بزارم..که این فکر و مخصوصا بیانش معمولا باعث جنگ و جدل های زیاد بینمون میشد و می شه... خلاصه تازه در آخرین ورژن دعوامون و مخصوصا با پیش زمینه صحبتی که با خاله خانم داشتم که از خودش و روحیاتش می گفت تازه فهمیدم که  مشکل ما در تعریف دوست داشتنه.. مثلا آقای همسر معتقده که وقتی کسی رو دوست داری باید اوون فرد اولویت ذهنی، فکری ات باشه ، باید خواسته اتو به خاطر اون تعویق بندازی و یا به عبارتی به خاطر کسی که دوست داری خودت رو به هر مشکلی دچار کنی اما من معتقدم دوست داشتن باید آزاد باشه.. یعنی وقتی من همسرمو دوست دارم نباید چون می خوام بعد از ظهر باهاش باشم از رفتن به استخر و یا دیدن دوستاش محرومش کنم.. در حقیقت هم دوستش دارم هم بهش آزادی عمل می دم.. اگه می گه می خوام برم به خواهرم سر به زنم و به هر دلیلی من نتونم باهاش برم کاری نکنم که از رفتن منصرف شده و به احساسش تو اون لحظه احترام بزارم و راهیش کنم.. اما همسر خلاف این فکر می کنه می گه نباید اینجور باشه .. یعنی وقتی من تو رو دوست دارم اگه جایی بخوای بری و یا کاری بخوای کنی حتی اگه خودمم هم هیچ علاقه ای به اون کار نداشته باشم چون دوست دارم همراهیت می کنم و این دقیقا میشه گسل اختلاف ما... که من اونو به طلبکاری و بهانه جویی و سختگیری نسبت به خودم متهم میکنم و اوون هم معتقده من اصلا بهش توجه ندارم و در اولویت فکری من قرار نداره.. نمی دونم حق با کدومه.. نمی دونم برای این مشکل می شه راه حلی پیدا کرد یا نه.. ولی من معتقدم زندگی مشترک با تمام اشتراک هایی که داره و راهی که باید با هم طی کرد لزوما نباید تمام خواسته ها تحت شعاع این اشتراک قرار بگیره.. اگه من دوست دارم کتاب بخونم و همسرم دوست داره تلویزیون ببینه خوب ببینه ، من هم از کتابم لذت می برم اما اوون معتقده در این شرایط یا باید منو متقاعد کنه با هم فیلم ببینیم و یا خودش تلویزیون رو خاموش کنه و کتاب رو از من بگیره و یا به حالت اعتراض بخوابه که تو از با من بودن خوشت نمی یاد... ولی اونچه که مسلمه این کشف خیلی از سیاهی های ذهنم رو از بین برده هر چند هنوز واسش راهکاری ندارم

همه چی آرومه....

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392

اینجانب مادری هستم شاغل با درآمدی که تا چندی پیش جز درامد های بالا محسوب می شد با 21 سال مشقت در زمینه تحصیل و با داشتن همسری زحمتکش و با درجه بالای مهندسی لنگ 150 هزار تومان وجه رایج مملکتی هستیم تا اینترنت خانه را شارژ کرده و بتوانیم کمی در عوالم رویا سیر کنیم... تا به حال یادم نمی یاد که هر دو مون در حال سگ دو زدن باشیم و ته کیف هر کدوممون بیشتر از 50 هزار تومن نباشه... یعنی الان فقط دارم به فیش های برق و گاز  فکر می کنم که یحتمل همین امروز و فردا به دستمون میدن. ... آقای همسر 6 ماهه حقوق نگرفته یعنی دقیقا مرداد بود که ما کارت حقوق آقای همسر رو پر پول دیدم که اونم نامرد رفت سریع قسط های عقب افتاده رو داد و از اون بین من 550 هزار تومن رو مبلی خریدم... بعد از اوون اگه شما پولی دیدین من هم دیدم... در حال حاضر نان آور خانه من هستم البته به امید حقوقی که دارن زحمت می کشن و برامون پس انداز می کنن که اوونور سال حتی نتونیم یک خاکی باهاش تو سرمون کنیم.... 

آخی چقدر من خوشبختم 

( تعداد کل: 173 )
   1       2       3       4       5       ...       35    >>