X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

من و گل پسر

دوشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1390

گل پسر هر شب قبل از خواب ُ باید مطمئن شه اول از همه هیچ چراغی روشن نیست   وهمه هم خوابن. وقتی می آد رو تخت بعد از اینکه یه خورده از سر و کول بابایی بالا می ره و بازی می کنه می آد و پیش من دراز می کشه و دستش رو می زاره  روی صورتم و بعد هر چی اسم بلده رو می گه از عزیز و نانا گرفته تا همه جوجو ها و هاپو ها که من باید در جوابش بگم مثلا نانا  لالا کرد تو هم  لالا کن . تا می رسه به من میگه؛ مامانی .من هم می گم اگه تو لالا کنی مامان هم لالا می کنه.نمی دونم این جمله چه خنده ای داره که هر باربه اینجا می رسه می خنده و بوسم می کنه و دوباره از نو اسمها رو می گه . و من نمی فهمم رو کدوم این اسمها هم خودش هم من خوابمون می بره.

امروز اولین روز مهد رفتن گل پسره و من هی ساعتو نگاه می کنم که کی وقت اداری تموم می شه برم ببینمش . امروز بیشتر از همیشه دلم براش تنگ شده

نظرات (2)
روز اول مهد کودک رفتن بچه ها خیلی سخته
پاسخ:
روز سختی بود
دلم براش تنگ شده. برای رقصیدنش. برای گفتن اوهووویییی.... برای آب بازییی....
دلم براش تنگیده
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد