X
تبلیغات
زولا

رو سیاه

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1390

واسه آقای همسر کاری پیدا شده که اگه جور بشه حقوق و مزایای خوبی داره. که البته یه ایراد بزرگ هم داره که مثل اکثر مهندسین جان برکف توی این آشفته بازار مملکت باید تشریف ببرن جنوب شرقی کشور تا به برای مردم غیور بلوچ بیمارستانی بسازن.خلاصه به لطف سیاست های موثر اقتصادی  این شرایط  هم با کلی پارتی بازی و  دعا های شبانه مهیا شد. 

روزی که آقای همسر اومده بودن واسه امر مقدس خواستگاری یادمه اولین  و تنها چیزی که ازش خواسته بودم این بود که باید شرایط کارش رو جوری مهیا کنه که  توی شهر محل زندگی یا اطراف اوون باشه. که آقای همسر هم از اینکه من حاضرم از درآمد بیشتر برای در کنار هم بودن بگذرم کلی ذوق کرد و نتیجه این شد که ۲ ماه بعدش ما نامزد شدیم. حالا ۴ سال از اوون زمان می گذره و کلی جریانات و اتفاقات توی زندگی اتفاق افتاد ولی ما باز رو اصول اولیه که توافق کرده بودیم همچنان اصرار داشتیم البته تا همین۳ روز پیش که خان داداش ایشون خبر دادن که کاری با شرایط اکازیون(البته واسه بازار الان) مهیا شده. از خدا پنهون نیست که زمانی گفت کارش ۲۳ روز ۷ روزه(یعنی ۲۳ روز سر کارن  و ۷ روز مرخصی) تو میون اشک و آه همینطور تو دلم قند آب می شد. از طرفی وجدانم هم شدیدا قلقلکم می داد که یعنی چی !!! همسر جان می خوان ازت دور شه و تو  اصلا تو دلت ناراحت نیستی!!!! ؟؟ ولی در کمال رو سیاهی  حال و هوای درونیم کاملا افتابی و حال و هوای ظاهری ابری و رعد برقیه. حتما با این اعترافات من رو جزء اوون دسته از منافقینی می دونین که خدا بهشون وعده آتش جهنمو داده!! ولی باور کنین دلم واقعا واسه یه چیزهایی لک زده که با حضور همسر جان نمی شه انجام داد. ساده ترینش خوندن کتاب قبل از خوابه. که من قبل از ازدواج سعی می کردم حداقل ۲ صفحه ای کتاب یا مجله ای بخونم. که با حضور مشعشع آقای همسر در زندگی من دیگه توی این ۴ سال حتی یه ورق کتاب جزء آشپزی و تعلیم تربیت کودک  نخوندم.کار دیگه ای که دلم می خواد بکنم اینه که خودم رو از شر هله هوله خوری که از زمان آشنایی با همسر به شکل ناجوری در من رشد کرده < نجات بدم و اگه خدا بخواد کمی از دنبه ها و چربی ها که این روزها کم کم جلوی نفس کشیدن رو هم دارن می گیرن نجات پیدا کنم و خلاصه خیلی چیز های دیگه.... البته می دونم سختی هایی هم داره مثلا مجبورم یه جوری به گل پسر حالی کنم که بابایی سر کاری رفته که شبا خونه نمی یاد که البته سر این قضیه به حافظه کوتاه مدت و تکامل پیدا نکردش خیلی امید دارم. خلاصه.. من رو سیاه همچین بدم نمی یاد که  این نزدیکی زیاد و همیشه با هم بودن آقای همسر و من که از روز نامزدی تا حالا ادامه پیدا کرده کمی کم بشه شاید هر دومون بتونیم بهتر فکر کنیم و نفس بکشیم.... شاید کمی قدر همو بیشتر بدونیم و زندگیمون از این روز مرگی و کسالت خارج شه. البته نگران رفت و آمدش و خطرات کار هم هستم. دلم نمی خواد واسش مشکلی پیش بیاد و دلم می خواد اوون هم کمی راحت باشه و نفس بکشه از دست من. .. شاید روزی که این پروژه تمام شد و برگشت مشتاق تر در خوونه رو باز کنه و وقتی منو دید انقدر دلش برام تنگ شده باشه که مهربون  بهم بگه که دلتنگمه...

نظرات (3)
شما هم لینک شدید
جدا از ته دل و با صدای بلند خندیدم طوری که نا نا پرسید چی شده!!!!
می بینم کمال همنشین بد در تو هم اثر کرده وتو هم یاغی شدی! حالا میفهمم اون بیچاره حق داشت خطر منو جدی بگیره!
خوشحالم که موضوع رو پذیرفتی چون اگر هم نمیپذیرفتی چیزی عوض نمیشد و باز باید میرفت و ناراحتی و اشک تو هیچ چیز رو عوض نمیکرد. همون بهتر که شادی و از روزهای نبودش هم میخوای لذت ببری!!
امیدوارم که همشه با مسایل به ظاهر ناخوشایند همینطور کنار بیایی!!!!
خوشحالم از اینکه کار خوبی برای آقای همسر پیدا شده .
انشالا از این وضعیت نهایت استفاده رو ببری عزیزم .
شاد باش و موفق
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد