X
تبلیغات
رایتل

عاشق تر از قبلم ،بمون تو پیشم. دور از چشات هرگز آروم نمی شم

دوشنبه 11 مهر‌ماه سال 1390

یکی از بدترین خصلت هایی که اکثر آدمها بهش دچارن اینه که تا زمانی چیزی رو دارن قدرشو نمی دونن یا  اصلا نمی دونن چی دارن!! تا اینکه یه اتفاقی , توی زندگیشون بیوفته تا تازه چشمای ضعیفشون(شما بخون کور) وا کنن بفهمنن که عجب چیز خوبی داشتن و قدرشو ندونستن.... 

حالا حکایت من هم همینه. من که در کمال رو سیاهی تو پست قبلی نوشته بودم از شنیدن  پیدا شدن کار واسه آقای همسر توی یه شهر دور , کلی تو دلم بزن و بکوب بر پا بود . از روز شنبه کلیه بساط سور و ساط جمع اوری و جاش رو به مارش عزا داد.  

دیشب اولین شبی بود که همسر جان خونه نبودن و من مثل بلا نسبت سگ پشیمون که چرا باهاش موافقت کردم بره. انقدر جاش خالی بود که هر وقت به کاناپه ای که عادت داشت روش لم بده و  اکثر دعواها حول همین کاناپه بود نگاهم می افتاد ناخوداگاه اشکام سرازیر می شد. و هی به خودم فحش می دادم که کاش نمی زاشتم بره....خلاصه شب خیلی بدی رو من و گل پسر با هم گذروندیم. گل پسر هم هی با (بابا جی دد) و آوردن وسایل باباش پیش من , هی نمک به زخمم پاشید. خلاصه دلتنگی و پشیمانی بد کوفتیه.تازه چیز دیگهای که فهمیدم اینه که بر خلاف چیزی که همیشه تصور می کردم که آقای همسر هیچ کاری جز خرابکاری و به ریز و به پاش تو خونه انجام نمی ده  فهمیدم واقعا یه سری کار رو بنده خدا انجام می داد. مثلا چایی دم می کرد. آشغالا رو می ذاشت بیرون و مهمتر از همه هر وقت جایی می خواستیم بریم  ماشین رو استارت می زد و بدون دغدغه ما رو جابه جا می کرد.  

صبح که گل پسرو بیدار کردم تا ببرمش مهد, طفلی بچه ام طبق عادت منتظر بود باباش بیاد ناز و نوازشش کنه تا بعد چشماشو باز کنه , وقتی دید از باباجی (همون بابا جون) خبری نیست شروع کرد به گریه. حالا گریه نکن کی گریه بکن . هر چی سعی کردم آرومش کنم بی نتیجه موند .نتیجه حول کردن من و چشمای گریون گل پسر این شد که بچه از بالای پله افتاد پایین و من تازه فهمیدم که آقای همسر بودنش چقدر خوبه... خلاصه حالا که فکر می کنم می بینم گاهی ما آدمها انقدر به جزئیات توجه میکنیم که اصل قضیه رو نادیده می گیریم. و من که می گفتم اگه بره نفس میکشم تازه فهمیدم نبود همسر جان بیشتر نفسمو بند می یاره تا بودنش.و  اینجا رسما اعلام می کنم که بیشتر از اونچه که خودم فکر می کردم دوسش دارم و با بدجنسی همینطور دعا می کنم که این کار واسش جور نشه و برگرده .

نظرات (2)

دلم اصلا برات نمیسوزه اما برای عزیز خاله چرا....
این مدتی که با هم بودند بیشتر به هم وابسته شده بودند..
امروز که با من خداحافظی کرد برای اولین بار رفتنشو نگاه کردم و دلم لرزید و کمی اشکم در اومد...!
ایشالا یه کار خوب توی شهر خودتون واسه همسری پیدا بشه که هر چه زود تر بیاد پیشتون و تو هم از این دلتنگی راحت بشی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد