X
تبلیغات
زولا

ذهن زیبا

سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390

مدتیه شدیدا با این موضوع درگیرم که حس خوشبخت بودن رو آدم از بیرون دریافت می کنه یا یه موضوع درونیه و یا شاید هم برای داشتن حس خوشبختی هم محیط پیرامون آدم باید این حسو بده و هم درون آدم این حس رو دریافت و یا ایجاد کنه تا بتونه حس شادی و خوشبختی در آدم به وجود بیاد. مدتیه که تو احوالات کسایی که دورو  ورم هستن دقیق شدم. از محیط کار گرفته تا خانواده. بغیر از اینکه همه در گیر روزمرگی اهستن اینجور به نظرم می یاد که بعد از یه سنی آدمها کمتر می خندن. مثلا یه دختر یا پسر دبیرستانی بیشتر از یه خانم و آقای ۳۰ ساله می خنده. و تازه فهمیدم که بیشترمجردها البته نه سن های بالا بیشتر از متاهل ها می خندن. حالا چرا اینجوریه نمی دونم !!!! ولی استثناء هم این بین هست کسایی که محیطشون و یا شرایطشون هیچ تغییر نکرده ولی حس خوشبختیشون نسبت به قبل زیاد تر شده. مثل خاله جان . از زمانی که خاله جان از اقامت سه ماههشون منزل پدری جهت ایجاد تابستانی مفرح برای من و عزیز جون به منزلشون رجعت کردن هر وقت تلفنی باهاشون صحبت می کنم پر از خوشحالی و انرژی هست . انگار نوری توی دلش باشه و بخواد اوونو با همه قسمت کنه. نمی دونم این نور بخاطر فلوکسیتینه و یا تغییر در شرایط زندگی.!!!!!! 

---------------------------------------------------------------------------- 

پی نوشت: 

تاشعشعات خاله جان انگار در من هم داره تاثیر می کنه. می خوام دوباره حس خوشبختی رو به خودم برگردونم. نمی دونم کی و کجا این حس رو گم کردم. و اصلا نمی دونم چی شد که از دستش دادم. در صورتی که من فاکتورهای اصلی خوشبختی رو دارم. یعنی باید قاعدتا شاد و خوشبخت باشم. ولی نیستم.....اولین قدم رو می خوام امروز بردارم. فردا می آم و می گم چه کار کردم.

نظرات (2)
سوالات خوبی بود عزیز دلم که برای هر کدومش میشه یه مقاله نوشت.اما من فقط به اونی که مربوط به خودمه پاسخ میدم. من فکر میکنم حس خوشبختی بیشتر یک حس درونی باشه و اگرچه محیط خیلی در ایجاد این حس مهمه اما مهم تر از اون این حس یک حس کاملا شخصی و درونیه. به قول سهراب چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.
بعد از رفتن بابا فهمیدم زندگی چقدر کوتاهه. بر عکس دیگران اونو بی ارزش نمیدونم. فکر میکنم هر آن و هر لحظه ممکنه بمیرم. این باعث میشه که کمتر چیزهای کم اهمیت منو ناراحت کنه.
از سوی دیگر چیزی که افراد رو افسرده میکنه حس روزمرگی و بی خاصیت شدن،ماشین بودنه...اگر چیزی رو برای خودت هدف قرار بدی تا زمانی که به اون هدف برسی خودت رو اکتیو و پویا و در حال مبارزه میبینی و حس مفید بودن میکنی...
این روزها خاله خانوم داره مبارزه میکنه! میخواد به هدف برسه. شاید اهدافش کوچک باشه اما داره ارزوهای جوونیشو دنبال میکنه. میخواد قبل از اینکه از پا بیافته و ناتوان ذهنی یا جسمی بشه به اهدافش برسه. شاید باز هم نرسه!!!! اما میدونم این اخرین تلاششه. نمیخواد وقتی گوشه ای ناتوان افتاد خودش رو سرزنش کنه و آه بکشه که "وقتی فرصت داشتم چرا آرزوهام دنبال نکردم" همین الانش هم دیر شده اما باز بهتر از پشت گوش انداختنه.
خاله خانوم این روزها شاده چون احساس مفید بودن ،زنده بودن، جنگجو بودن و کلی حس های خوب جوونی رو تو خودش داره. براش دعا کن ایندفعه به هدفهاش برسه
تو هم حتما هدفهایی داشتی که قبل از رسیدن بهشون ازدواج کردی و بچه دار شدی. نه؟! یادت باشه زود ناتوان میشی
در ضمن یه آهنگ رو تو وبلاگم برای دانلود گذشاته بودم انسان باش و گوش کن. خوشم اومده حتما خوشت میاد!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد