X
تبلیغات
زولا

خوش تیپ می شم (۴)

یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390

دیروز روز خسته کننده ای بود تا ساعت ۴ و نیم توی جلسه ای توی اداره گیر افتاده بودم. با توجه به بی خوابی شب قبلش که تا ۴ صبح بیدار بودم ولی چندان خواب آلود نبودم. توی اداره از اوونجای که چیزی جز نون همراهم نبود با مقدار زیادی آب جوش و یک لیوان چای خودم رو تا  ساعت ۵ نگه داشتم. راستی فهمیدم چای تاثیر زیادی روی تحریک دله خورای روی من داره برای همون خیلی کمش کردم. رسیدم خونه دیدم گل پسر و عزیز جفتشون نخوابیدن و از قرار معلوم گل پسر حاضر به خوابیدن بدون من نشد ه بود تا رسیدم خونه گل پسر دستمو گرفت که بریم لالا. من هم یک کف دست نان + ۲ تا کتلتمو  به عنوان ناهار توی ساعت ۵ و نیم خوردم و گل پسر و خوابوندم . و جز یه کاسه آنار چیز دیگه ای هم برای شام نخوردم. یعنی اصلا اشتها نداشتم. 

----------------------------------------------------------------- 

شیرین ترین چیز برای یه مامان اینه که وقتی در خونه رو باز می کنه گل پسرش بدو بدو بیاد بغلش کنه و بگه مامانی سسسسسسسسسسلام.

نظرات (1)
طفلک عزیز. موهاش سیخ نشده بود؟چشاش تا به تا نشده بود؟!
پاسخ:
چرا. بنده خدا حالی بهش نبود .
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد