X
تبلیغات
رایتل

----(۷)

چهارشنبه 23 آذر‌ماه سال 1390

دیروز از اول صبح روز مزخرفی بود. اولین حال گیری این بود که بلیط آقای همسر ok نشد و ایشون با اعصابی له شده مجددا به سایت برگشتن  و این جوری اومدنشون باز 2 روز به تعویق افتاد. خیلی چیز بدی آدم منتظر  اومدن کسی باشه و این حالت پیش بیاد. چون اعصابم بهم ریخته بود کمی زودتر از اداره مرخصی گرفتم و رفتم. چون ناهار امروز با من بود و من وقت نکرده بودم غذایی درست کنم غذا از آشپزخونه سر کوچه گرفتم تا هم تنوعی باشه و هم عزیز جون این غذا رو خیلی دوست داره . قبل از فوت پدر بوی غذای عزیزی تو کل خونه و کوچه می پیچید ولی حالا مدتهاس که این بو ها تو خونه پدری نیست ولی به لطف این آشپزخونه گاهی به صورت مصنوعی این عطر ها رو به خودم و خونه هدیه می دم. خلاصه رسیدم خونه دیدم حال عزیز  گرفته است و نشون به اون نشان با هر لقمه غذایی که خوردم به یاد بابا کلی اشک ریخت و دل منم خون کرد. دیگه واقعا اعصابم قاطی بود که یه موضوعی رو بهم گفت که دیگه کلا اعصابم منفجر شد که توی پست بعدی می گم .... خلاصه غذایی خوردیم که تو خوردنش هیچ لذتی نبود و فقط حرص خوردن بود و ناراحتی که تبدیل به یک گوی آتشین شد توی معده من....  

------------------------------------------------ 

صبحونه: نون + کمی پنیر+ آب جوش    ناهار: پلو و قورمه به میزان فراوان(یک پرس کامل) 

شام : یه قطعه کوچک لازانیای مریم (زن دایی) پخت.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد