جمعه

شنبه 17 دی‌ماه سال 1390

از علاقهمندی های این روزهای گل پسربالا پایین پریدن از رو شکم منه. احتمالا اونم فهمیده که من رژیم دارم..... 

دیروز با کلی گرفتاری رفتم خونه مادر آقای همسر. بنده خدا با تن مریض کلی زحمت کشیده بود... ولی صادقانه بگم .نگین که ادم بد جنسیم... ولی به خاطر بحثهایی که این بار با آقای همسر داشتم اوونجا هم اصلا واسم  مثل سابق نبود. انگار دلم بخواد ناراحتیمو از آقای همسر سر خوونوادش خالی کنم..... شاید این حس از اونجایی می یاد که هر چه قدر تو این مدت به همه احترام گذاشتم و محبت کردم هیچ به چشم اقای همسر نیومد... شاید با کمی ایجاد فاصله اوونم بفهمه که من می تونم مثل بقیه عروس های خانوادش باشم.  

مراد (ماشین آقای همسر که این روزها دست منه) هنوز تعمیر گاه است. این اولین باره که ۳ شب بیرون خوونه است. و معلوم نیس کی حاضر بشه... مثل اینکه طول و عرض دست گل اوون روزم خیلی زیاد بوده...... 

برنامه غذایی و بخور نخورهام هم از این به بعد تو وبلاگ رژیمیم می نویسم...

نظرات (1)
جو جو اونور کامنت دونی اش باز نمیشه. نتونستم چیزی بنویسم
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد