روزنوشت

چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1390

چند وقتی نبودم... امروز اومدم به خونه دنج و زیبای خودم.. جایی پر از رد خاطرها... خنده ها و گریه ها... واقعا دلم برای نوشتن تو این خونه تنگ شده بود...درگیرم زیاد. هرچند این روزها درگیر بودن افراد با مسائل مختلف حرف تازه ای نیست.نگرانم ... اوون هم زیاد از شرایطی که داره روز به روز بدتر می شه.. از نصف شدن ارزش حقوقی که هنوز به حسابمون واریز نشده.. از سهم خواهی بیشتر سازمان هدفمندی از بودجه سال آینده شرکت ... از اینکه با حقوق بیش از نصف کارمندهای شریف حتی نمی شه یه سکه خرید... و هراس از شروع جنگی که تمام کودکی هام توی آزیر قرمزش و صدای قران دم حجله ها ش گم شد... متعجبم از سکوت . از سکوت دور وریام. از اینکه همه ما عادت کردیم ۴۵ روزه حقوق بگیریم. از اینکه هیچ کس در هیچ زمینه ای پاسخ گو نیست... و بعد همه یه دفعه ای در مورد گلشیفته که این کشور رو ترک کرد نظر میدن.. که خوب کرد یا بد... واقعا مهمه؟؟!!! مهمتر از بلاهای دیگه ای که داره سرمون می اد؟؟؟  

آقای همسر هم اومدن و رفتن ... یک هفته ی بودن.. دارم یاد می گیرم که نه از اومدنش شاد باشم و نه از رفتنش غمگین.. دارم یاد می گیرم که زندگی یه سفر دو نفره نیست و هر کس تنها توی یه مسیر مشترک گام بر می داره و لزومی هم نداره که این دو همدیگر و درک کنن و یا حتی همدیگرو دوست داشته باشن. 

گل پسر این روزها دوباره شاده . تمام سعی ام اینه که اوون زندگیش بهتر از من و پدرش باشه.. شادتر زندگی کنه.. بیشتر دل به دلش می دمو سعی میکنم وقت بیشتری رو باهاش بگذرونم ... چند تا کتاب تربیت کودک گرفتم که هر وقت زمانی داشته باشم دست می گیرم و می خونمش چون می دونم توی این مسیر من و گل پسر تنهاییم... می خوام وقتی بزرگ شد روحش هم مثل جسمش بزرگ شده باشه. 

توی محل کارم کلی ماجرا دارم... از صبح پیگیر یه کار پر استرسم که باید یک سال تمام جوابگوی تک تک اعدادش باشم. و مهمتر از همه پیگیر هدفم برای تغییر ظاهر خودم و زندگیم هستم.. شاید یه خونه در حال ویرانی گاهی با نقاشی و تمیز کاری بشه چند سالی بیشتر رو پا نگه ش داشت. من هم مشغول همین کارم. از روند کاهش وزنم تقریبا راضی هستم. و امیدوارم تا عید برسم به وزن قبل از بارداریم.  

نظرات (3)
واقعا چه اوضاع و احوالی شده خدا نکنه جنگ بشه...
مگه کاری از دست کسی ساختس که کسی حرف بزنه
شدیم بازیچه یه عده به اصطلاح سیاستمدار!!
سلام
تمام مطالبتونو خوندم از دنیای مادرانتون خیلی دوست دارم
اجازه هست لینکتون کنم؟
پاسخ:
خوشحالم که از دل نوشتهام خوشتون اوومده.
معمولا بار اول بعد از خوندن مطلب چیزای قشنگی به ذهنم میرسه و می نویسم. برات نوشتم. فرستاده نشد دیگه تقصیر من نیست. این مطلب برای ذهن من خونده شده و نظرم ارشیو شده است و قابل دسترسی هم نیست.
این مختصر رو نوشتم که بدونی نوشته بودم!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد