گل پسر نوشت

یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390

هنوز تو خواب و بیداریم که صدای گل پسرو می شنوم که با خوشحالی از اینکه بیدار شده بهم سلام می گه می آد بغلم می کنه و سه چهار تا ماچ خوشکل بهم می ده و بعد آروم خودشو زیر پتوی من جا می کنه و میگه مامانی سسسلام. و من غرق لذت سفت بغلش می کنم.تازگی ها  کتاب شعر هایی رو که براش می خونم با هام تکرار می کنه ولی کماکان اصرار داره از لگن استفاده نکنه.... یعنی رک و رو راست تو چشمم نگاه میکنه و می گه مامانی پوشک. و من هم سعی می کنم بهش فشار نیارم. 

واقعا کتابی که جدیدا در مورد تربیت کودک نو پا گرفتم به دردم خورد کتاب خیلی خوبیه و خیلی از راه حلهاش در مورد گل پسر جواب می ده. و ارتباطمون باهم خیلی بهتر شده. 

آقای همسر هم دوشنبه می یان خونه ولی الحمدالله جزء تسویه شوندگان کارگاه فعلا نیستن.  

هر چی به اومدنش نزدیک تر می شه فکر های عجیب غریب بهم بیشتر فشار می یاره... فکرهای هر شب قبل از خوابم که خواب رو از چشمام می گیره بعد از صحنه های آخر حضور پدر و صدای دوست نازنین ازدست رفته ام یاد اوری کار های آقای همسره.... فکر کنم من هم به جمع ۱۵ درصد ایرانی دیوونه اضافه شدم.

نظرات (1)
فقط 15 درصد؟ مطمئنی؟؟!! آمارت مثل آمار دولت خدمتگزاره! وقتی منی که عاقل ترین زن دنیام دیوونه م! و وقتی دکتر معالجم هم دیوونه استف عاقل کجاست؟!!
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد