حس غایب

سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1390

اولین بار که آقای همسر از محل کار برمی گشتن از دو روز قبلش برنامه ریزی می کردم. تمیزی خونه و وضع ظاهر خودم همیشه تو اولویت بود. تا برسه خونه هزار بار بهش زنگ می زدم. و گزارش لحظه به لحظه بهم می داد. وقتی می گفت نزدیکه خونه است انگار مثل قدیما می خوام برم دیدن عزیزی دلم تاپ تاپ می کرد. زنگ رو که می زد میومدم دم راه پله و قبل از رسیدنش به خونه بغلش می کردم و سفت می بوسیدمش. و اوون که می رسید  بوی غذا و حس شادی توی خونه لبریز می شد. گل پسر شادی می کرد و من از حس عاشقی لبریز می شدم. 

.  

بعد از مدتها قراره از سر کار بیاد خونه. دیگه تو دلم رخت نمی شورن. حس تاپ تاپ تو قلبم هست اما  نه از شادی .  حس رفتن به آرایشگاه ندارم. حس یه دوش ساده هم ندارم. حس تمیز کاری خونه هم ندارم. غذا می پزم اما عشق توش نیست. انگار غذاها هم حال آشپزشون رو درک می کنن . آرام و بی صدا قل میزنن انگار از آشپزشون قطع امید کردن. گل پسر همچنان خوابه . دوست ندارم منو با حال ناراحت ببینه و بپرسه( مامان چی شده).... 

آقای همسر می رسه .... توی قیافه اوون هم شادی نیست. اونم مثل من خسته است. گل پسر بیدار شده اما انگار اوون هم فهمیده چیزی سر جاش نیست. جای یه چیزی خالیه.....و من آروم فقط می گم خوش اوومدی  

 

نظرات (2)
قبل از اینکه این احساسات قوی بشه باید درمانش کنی. بخوای نخوای بعد از ده سال زندگی مشترک این حس میاد سراغت اما در این مقطع زمانی خیلی زوده! ترسم اینه که بعد از ده سال چه خواهد شد!
دختر خوبم! بهتره قدم اول هر دو تون برید دکتر دیوونه ها که دارویی درمانتون کنه و هم زمان با اون پیش مشاور خانواده هم برید. قطعا کمکتون میکنه. خیلی بده که هر دو تلاش میکنید این احساسات منفی رو در خودتون تقویت کنید و البته گمانم تو بیشتر! به قول بابا "شور زخمی"!!!!!
پاسخ:
شاید حق با تو باشه
چرا؟
نزار شادی تو خونه تون بمیره
یادت باشه مهمترین کسی که می تونه به خونه روح بده تویی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد