بی عمر زند ه ایم و عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر

سه‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1391

یکسال از اوون یکشنبه ابری گذشت... یکسال از اوون آخرین سیزده بدری که با هم رفتیم.. یکسال از خنده های مادر... یکسال از حس شادی بدون غبار غم گذشت...  

یکسال از یکشنبه ای که  من پر از تشویش و اضطراب با عجله آماده شدم و اومدم دم خونه و تو برام در و باز کردی گذشت... چقدر ابرها به زمین نزدیک بودن... با احتیاط در زدم و با خنده در رو باز کردی... توی چشمای تو هم اضطراب بود ... حالا می فهمم که تو هم حسش کرده بودی... با شوخی از زرنگی های مادر که صبح زود پاشده و ناهارتو آماده کرده برام گفتی و آروم رفتی سمت اتاق خواب  . یکساله که مادر برای بیدار شدن عجله ای نداره  ...چرا اوون روز به همه چیز فکر می کردم جز نبودنت.. جز رفتنت.. 

همسر هم بی قرار بود اوون فکر می کرد داره مریض می شه و هی زنگ میزدم بهش و بهم زنگ میزد... نگرانش بودم.. زودتر از محل کارش برگشت و اومد دنبالم.. آسمون پر از ابر انگار به زمین نزدیک می شد نمی دونستم که می خواد تو رو با خودش ببره به آسمون.... رسیدم خونه و تو آروم خوابیده بودی... گفتم خوابیدی گفتی آره و من خندیدم که چطور پس جواب میدی!!! حالا اوون لحظه یکی از حسرت های زندگیمه... چرا نیومدم داخل خونه تا برای اخرین بار ببینمت...تو اون لحظه تو تنها ۳۰ دقیقه با رفتنت برای همیشه از خونه فاصله داشتی.... 

و بعد صدای قدمهات که برای آخرین بار توی راهرو پیچید و صدای بسته شدن دری که دیگه هیچ وقت بازش نکردی... 

دیروز به یاد روزی که لحظه لحظه اش در خاطرم مونده توی ساعتی که آسیب دیدی و من در نزدیکیت بیخبر  خیالبافی میکردم اومدم پیشت... برای جبران تنهاییت تو ساعت ۳:۱۰ دقیقه 

اومدم و کنارت نشستم... بوسیدمت .. آروم دستام رو روی سرت گذاشتم که نترسی... آروم باشی که من هستم.. خیالت جمع  می دونم  درد داری...خودم می رسونمت بیمارستان.. می برمت بهترین بیمارستان... نه با یه آمبولانس فکستنی که ۴۵ دقیقه طول داد تا بهت برسه و بردنت انداختنت توی بیمارستانی که ازش متنفر بودی... زود خان داداش بهت رسد.. اونم حس کرده بود. تو ساعت ۳:۱۰ دقیقه موبایلش رو بر خلاف همیشه روشن کرده بود و خبر تصادفت اولین چیزی بود که شنید... همه خودشون رو رسوندن بالا سرت جز من بیخبر ... و تو اصلا نمی دونستی چی شده!!! می گفتی خودم خوردم زمین.. وااااای چی به من گذشت اوون روز. چقدر اضطراب.. 

مادر بخبر از طوفانی که در راه بود و من نگران چطور گفتن خبر به مادر... نمی دونم فهمیدی که به  من چی گذشت وقتی صبح پانزدهم به خواهر زنگ زدم که بیاد!!! نمی دونم فهمیدی که چقدر سخته یه حقیقت تلخ رو بتونی از عزیزانت پنهون کنی تا آسیب نبینن.. 

ولی من سخت شکستم.. خیلی پیر شدم... بی حوصله و بد اخلاق..هر جا میرم ردی ازت می بینم... گاهی هنوز از انتهای کوچه همونجایی که تلاقی رسیدن من و رفتن تو بود می بینمت که دست تکون می دی... هنوز صدای باز کردن در. نشستنت تو ماشین... لباس پوشیدنت.. ووضو گرفتنت که همیشه داد مامان رو در می اوردی یادم می یاد .و من توی این تکرار خاطره ها حسرت یکبار دیدنت رو دارم.. 

یکسال از رفتنت گذشت . حالا تونیستی .نه گرمی نگاهت نه محبت دستانت. نه زانوهات که جای بازی های بچه گی ام بود.... دیدار ماند تا به قیامت.... 

 

نظرات (4)
سلام
خدا بیامرزه.
بیا فکرت رو با این نوشته ها آروم کن.
خوب برات.
http://purpirar.blogsky.com/
هنوز در خانه حضور دارد..در همان کوچه ی تلاقی دیدارتان..کنار پنجره و آن لحظه که وضو میگیرد...
خواندمتان..واقعا متاثر شدم...
پاسخ:
مرسی

لحظه لحظه اش را مرور کردم...
با کالبد شکافی زخم عمیقی که در قلبم ایجاد شده میخواهم خودم را بخاطر نبودن مجازات کنم
خدا رحمتشون کنه
واقعا از دست دادن عزیز سخته ، خدا صبرتون بده و روحشونو قرین رحمت کنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد