X
تبلیغات
زولا

روز های خاکستری

یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391

توی وضعیت عجیبی هستم مثل دست و پا زدن توی دریا... دل بهم خوردگی و گرمازدگی و خنکی اب همه با هم همراهیم می کنه... می دونم اگه دست و پا نزنم سرم می ره زیر آب و توی یه لحظه ای که سرم از آب می یاد بیرون هیچ چیز نیست که دستاویز نجاتم باشه ... شاید اگه گل پسر نبود مدتها دست از تلاش برمی داشتم... می دونم حالم خوب نیست.. میدونم خسته ام و دل مرده.. و بیشتر از همه تنها... تنها تو تمام لحظاتم... همسر دارم مهربون ولی فرسنگها از من دوره انقدر دور که گاهی اصلا نمی فهمه من چی می گم .. ولی می بینم داره تلاش می کنه... مادری دارم که از ابتدا یاد گرفتم توقعی نداشته باشم هر چند اندک و الان بعد از پدر دارن یادم میدن که حتی از ذهنم هم نباید بگذره که خلاصه منم آدمم و نیاز دارم گاهی کسی محبتی بهم بکنه بدون گفتن ... حالم خیلی بده... خان داداش زنگ می زنه و می گه تو تنها وظیفه داری که محبت کنی و نباید چشم داشتی از مادر حتی تو نگهداری یک روزه فرزندتب دارت داشته باشی... و من نمی دونم کی و کجا یک کسی می خواد به داد من برسه.... می گه اوون هر جور رفتار کرد رفتار کرد تو همش ازش عذر خواهی کن و محبت کن... انگار پدری که رفت فقط مال اینها بود و با من هیچ نسبتی نداشت... من هنوز تو همون کوچه لعنتی رفت و آمد می کنم.. ۱۵ ماهه که قیافه افسرده مادر و می بینم و شبها بخاطرش اشک می ریزم... حداقل انتظارم اینه که گاهی کسی ازم دلجویی کنه... خسته ام... خسته... پدری که از دست رفت... دوستی که خاک شد... مادری که داره از دست می ره... همسری که در به در بیابون شد... و پسری که هر روز با یک بهانه جدید از راه می رسه ... خسته شدم از بس حس غم رو با خودم بردم و آوردم.. خسته ام تو برنامه ریزی برای پارادوکس رفتاری مادر... بچه رو می برم پیشش می گه می خوام فیلم نگاه کنم خونه مو بهم ریخته می کنه... نمیرم پایین برادر زنگ می زنه که تو چرا پایین نمی ری... به مادر می گم بیا بالا پیش من می گه خو نه ات همه جا جیش بچه است... و برادر تهدید می کنه که اگه مشکلی برای مامان از لحاظ روحی و جسمی پیش بیاد تو مسئولی ... و من فقط می خوام بدونم هیچکی در قبال من مسئول نیست... نه تو عروسیم نه تو زائئیدنم نه تو یک هفته ای خونه مامان بودم و هر روز چشمام و اشک کرد و خون و من حتی جیک نزدم... تو بحرانی ترین وضعیت گل پسر حتی در خونمو باز هم نکرد و بعد باز طلبکار بود و حالا که پدر رفته وضعیت از این هم بدتر شده ... نمی گم هیچوقت خوبی و محبت ندیدم ولی تو تمام لحظات بحرانی زندگیم تنها بودم... و الان هم باز منم که نزدیکم... منم که دخترم.. منم که توی خونه ای نشستم که ۳۰ میلیونش رو خان داداش داده که حتی اگه همه پول هم برگردونم باز زیر دینشم... و منم که نیاز به کمک دارم..امروز می رم دکتر.. حل این شرایط دیگه در توانم نیست...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد