آخه من چی بپوشم!!!!

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1391

تا اونجایی که یادم می اد من همیشه درگیر موضوعی به نام لباس بودم ... اگه حرف مهمونی یا جشنی بود یا داشتم غر می زدم که لباس ندارم یا در پروسه جنگ و دعوای بعد از خرید لباس بودم...داستان از اونجایی شروع می شه که مادر ما کلا اعتقادی به جشن و مراسم های اینطوری نداشته و الان که دیگه اصلا نداره و کشف خودم اینه در کنار این موضوع معتقد بوده که هر چی دختر بیشتر به سر و لباسش حساس باشه احتمال اینکه سر و گوشش بجنبه بیشتره و نتیجه اش این می شه که از درس و کار می افته.. اینجوری شد که بقولی من همش در حال خرید بودم اما از اونجایی که زشترین لباس ها باید انتخاب میشد یا حداقل به نظر من اینجور بودن زمانی که کسی مارو به جشنی دعوت می کرد می دونستم که یا باید بهانه ای بیارم و نرم و یا باید یا من هی غر بزنم و یا هی مادر شماتت...که این شیوه در من جهانبینی ایجاد کرد که اصلا لباس مهم نیست و اصل فکر و روح ادمه... که رفته رفته باعث منزوی شدنم و عدم تواناییم برای ایجاد ارتباط با دیگران شد در نتیجه ای چاره نبود جز درس خوندن... یادمه اولین باری که خیلی سماجت کردم برای خرید یه لباس سال اول دانشگاههم بود حدود سال ۷۷ یا ۷۸ . که فکر کنم اولین بار بود که تو بازار مانتوهایی به رنگ آب . زرد و ... می شد خرید.. و من عاشق اوون آبیهاش شده بودم  هرچی بهش گفتم می گفت این رنگه ها در شان خانواده ما نیست خلاصه دست غیب اینبار از آستین خواهر جان بیرون اومد که این چه اشکالی داره این جوونه چرا باید همش سیاه  بپوشه.. خلاصه قرار شد این طرح رو ببره به کمیسیون امنیت ملی متشکل از خودش و برادر جان که احتمال آسیب دیدن کیان خانواده در اثر پوشیدن این مانتوی آبی چند درصده...خلاصه این پروسه انقدر روح و روان منو خراب کرد که وقتی خریدم دیگه هیچ اشتیاق به پوشیدنش نداشتم ولی همینطور که خودم رو راضی می کردم  که نه بابا خوشکل شدی خوشتیپ شدی که مادر که حس کردن ممکنه این حس برام دردسر ساز شه فرمودن حالا مثلا خوشتیپ شدی!!!! که بعد از اوون من دیگه نه تمایلی به پوشیدنش داشتم و نه رغبتی و این پورسه تا زمانی که برم سر کار ادامه داشت... وقتی شاغل شدم دست و بالم کمی بازتر شده بود و این مانتو ها بودن که هی کوتاهتر می شدن و یقه هایی بودن که بازتر به نوعی در حال عقده کشایی بودم که در یک روز زیبای تابستانی مادر فرمودن تا توی این خونه هستی باید احترام بقیه رو نگه داری و برو خونه شوهرت هر غلطی دلت می خواد بکن و خدا خواست و زود خدا زد پس گردن همسری و اومد و ما رو گرفت... اوایل ازدواجمون آقای همسر به لباس و ... کمی گیر می داد و مادر خوشحال که خلاصه این مال که بنده باشم صاحبی بس برازنده پیدا کرده که می تونه اونو جمع و جور کنه ... که بعد از مدتی خود آقای همسر هم استحاله شدن و شدن مثل ما....  

ماه پیش بعد عمری ما عروسی دعوت شدیم و من خوشحال برای خرید کردن و اماده شدن از اونجایی که فیض همسایگی با مادر نصیب من شده احساس کردم از دیدن لباس و ... کمی ناراحت شد و گفت آقای همسر هیچی نگفت وقتی اینو خریدی؟؟ گفتم نه ولی گفت عروسی اگه قاطی شد باید مانتو بپوشی... تا رسید به دیروز که به مادر گفتم  اواخر تیر ماه عروسیه یکی از اقوام همسر دعوت شدیم و به نظرت این لباس که واسه عروسیه فلانی پوشیدم خوبه... می گه آهان همون لباسی که فکر کردی بپوشی می شی   سوفیا لورن  !!!! و من بودم که مثل شیر برنج ولو شدم کف زمین و حالا باز می گم آخه من چی بپوشم!!!! 

---------------------------------------------------------------------- 

پی نوشت: اینایی که نوشتم یه وقت فکر بد در مورد مادر جان نکنید ها... من خیلی مخلصشم.. هرچند از لحاظ اعتقادات حتی یک نقطه مشترک نداریم... که توی یه پست جداگانه در مورد آسیب های افراطی گری در دین حتما می نویسم.

نظرات (6)
tafahom darim ye jurayi
پاسخ:
خوبه پس عده امون کم نیست
خب کم حرفی هم خیلی بد نیست . شاید از تو هم از نوع خوبش باشه ...
سلام مهتاب جان خیلی خوشالم کردی و ممنون از حضورت
چند تا ابهام برام وجود داشت که دوست دارم برام روشن کنی >
پاسخ:
ابهام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون کامنت با خودت دوست داری تایید کن دوست نداشتی نکن ولی اینو تایید نکن .
نوشتی هم اسم تو ؟؟اسم دخترم منظورت یا اسم های پیشنهادی؟؟
اسمت مگه چیه؟
بعدنوشتی ویارت مثل منه ؟منظورت سر گل پسره دیگه؟؟یا بازم بارداری ؟
عزیزم نارات نیستم ولی دلخور بودم که بداللله برطرف شد ولی هر وقت اومدی ی رد پا از خودت بزار مطمئن باش خوشحال میشم .
پاسخ:
من سر گل پسر ویاری داشتم که نگو... یعنی هیچ وقت دلم نمب خواد به اوون روزها برگردم... ولی االان که گل پسرو نگاه می کنم می بینم نه بابا ارزششو داشت
در مورد حرفات منم دقیقا چنین مشکلاتی با مادرم دارم شاید شکلش فرق کنه ولی در کل هیچ وجه مشترکی جز مادر و دختر بودن با هم نداریم .مادر من هم خیلی اعتقاداتیه
بد بختی از داداش هاشم که بشن همون دایی های من خیلی حساب میبره ..
روزگار ما سیاه اگه میل دایی هایمان نباشیم
مطمئن باش با حرفات دید بدی نسبت به مادرت به وجود نمیاد چون من عزیزه و همیشه خیر بچشو میخواد .زنده باشه و موفق و سالم .
بازم ممنون اومدی .
پاسخ:
خوبیه درد و دل کردن اینه که آدم می فهمه همدرد هم داره.... می دونم بدی رو نمی خواد ولی گاهی به زور خوبی رو کردن تو حلق کسی یارو تهوع می گیره... حالا من هم همین وضع رو دارم
:)))) مادر جانتان بسی جالبن که من شیفتشون شدم... خیلی تیکه سوفیا لورنشون جالب بود و وقتی وا رفتن شما رو تصور می کنم بیشتر خندم میگیره...
مهتاب جان نبینم سر این چیزا غصه بخوریاااا .. چون اولا اکثر آدما این مشکل رو دارن ثانیا ایشون با باورهای سنتی خودشون خیر و صلاح شمارو می خوان چون اگه دقت کنی معنی و شکل بهشت و جهنم هم از دوره مادر بزرگا تا مادرا و الانمون کلی تغییر کرده.. ایشون حتما با این لباس نگران عاقبت بخیر شدنتن نه چیز دیگه... و درسته میگی خوبی زورکی تو حلق کسی کردن باعث تهوعش میشه ولی چون اون طرف مادره ، پس تهوعش میشه مثل ویار سر گل پسر که الان میگی ارزششو داشت :* 
راستی من که میگم همون لباسی رو بپوش که شبیه سوفیا لورنت میکنه چون حتما یه تشابهی دیده شده که تیکش پریده بیرون و دیگه غصه لباسو نخور... در ضمن شما که طرز فکر مادر جان و اطرافیانتونو میدونی بهتره واسه نگه داشتن اعصابت واسه آینده خودت و گل پسر و آقای همسر دیگه نظر بعضی ها رو تو بعضی موارد اصلا نپرسیی... بهش فکر کن :*
پاسخ:
مرسی از دل داریت... می دونم با طرز فکر خودش می خواد منو رستگار کنه ولی ناراحتیم اینه که این رفتار ها باعث شد من هی از همه مسائل دینی دور تر شم... اینه که ناراحتم می کنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد