گل پسر نوشت

چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391

گل پسر با خواهش و التماس صبگاهی ازم می خواد که مهد نره و پیش عزیز جون بمونه من و عزیز  هم می پذیریم ... از اداره می رم خونه از ش می پرسم پسر خوبی بودی؟؟ عزیز و که اذیت نکردی؟ می گه نه مامانی دوستای عزیز با من دوست بودن همش به من می خندیدن!!!! 

پی نوشت: مادر امسال توی منزلش ختم قرآن برگزار کرده... توی روز مذکور گل پسر بلایی سر جمع خانم های قرآن خون آورد که بندگان خدا به نقل از گل پسر همش می خندیدن... خوب اینم یه جور ثوابه...

نظرات (3)
ای جونمممم...
چه عسلیه این گل پسر :*
ای جانم
نازی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد