مکاشفات

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391

باز من نبودم نه اینکه نبودم بودم ولی هر بار یه چیزی پیش می اومد که یا دستم به نوشتن نمی رفت یا بلاگ اسکای پوکیده بود و یا نامرد بالا می اومد من هم می نوشتم ولی منتشر نمی شد...خانم های عزیز و گلی که اینجا رو می خونید که البته زیاد هم نیستین و من خوشحالم به داشتن شما ها .. می خوام امروز برم بالای منبر و از مکاشفات این چند ماه ام براتون بنویسم.. مخصوصا جنس مونث عزیز که جزء دوستان متاهلم هستن و مطمئنم روزهایی رو مثل روزهایی که من سپری کردم رو از سر گذروندن..جونم براتون بگه که بعد از آواخر تیر که یه بمب هسته ای توی خونه ما منفجر شد و تمام دودمان را داشت بر باد می داد من به توصیه مادر خانم و همچنین خاله خانم  قبل از هر اقدامی خودم رو به یک متخصص اعصاب رو روان رسوندم و ایشون با تجویز داروهایی انگاررررررررررررر آب روی تمام چیز های بدی که تو ذهنم می گذشت ریختن.. فکر نکنین من تمام مشکلاتم توهم بود نه مشکلات و ناراحتی هام واقعیت داشته و دارن ولی یه جور پذیرش و یا چطور بگم یه جور به ...مم توم روش کرده...ما زن ها ایده آل گراییم یعنی همه چیز رو باید با هم داشته باشیم و اگه یکدومش نباشه بقیه رو هم نمی بینیم (البته شاید بعضی اینجور نباشن) ولی مردان که ما با ازدواج با اونها خو دمون رو تو همچین مخمصه ای انداختم واقع گران یعنی هر چی جلوشون باشه رو می بینن و مهمتر از همه اینه که ساختار ذهنشون با ما متفاوته مثلا معمولا زن ها تا دوست نداشته باشن نمی تونن رابطه جسمی برقرار کنن ولی مردها اصولا اعتقادی به این مسائل ندارن... 

ما زنها مخصوصا نسل ما زن بودن رو فراموش کردیم شاید مردهامون مارو به گمراهی کشیدن.. جامعه و افراد ذکور به ما تفهیم کردن که لوندی و ابزار کردن تن برای رسیدن به هدف بد و نادرسته که من هم معتقدم هست(البته با تیکه دومش مخالفم )  همین مرد که منو تو بیرون دید و گفت عجب زن با عرضه ایه مثل یه مرد برخورد می کنه انتظار داره توی خونه نقش ناصر الدین شاه رو واسه زنش بازی کنه که ما هم مطمئنا انیس الدوله نیستم و این رفتار ها رو تو نطفه خفه می کنیم و این می شه شروع مشکلات...من دارم سعی میکنم تفکیک کنم رفتار هامو بیرون و درون خونه البته تا اونجایی که به شخصیتم توهین نشه ... در کنار اون دارم سعی می کنم مسئولیت های بیشتری رو به گردنش بندازم چون آقایون وقتی احساس کنن رئیسن شما بیشتر از نصف راه و رفتین.. و بعد نوبت شماست که آنچنان این آدم رو از نیاز های جسمی اش بی نیاز کنین ... بعده که اوون به دل شما راه می یاد... بعد از اونه که ناراحتی شما ناراحتش می کنه چون احساس می کنه با یه جنس لطیف یا ضعیف یا هر چی دلشون می خواد فکر کنن دارن سر و کله می زنن پس باید با هاش مهربون باشن و این جوری می شه که زندگی به سمتی می ره که باید بره  در حقیقت اون رئیسی که هر چی مشاورش گفت می گه چشششششششششششششم  و اینجوری می شه که هم شما راضی هم ایشون راضی هم خداراضیه ... حالا نیاین بگین ایییییییییش چه زن نفرت انگیزی ولی باور کنین باور کنین به ما راه رو اشتباه یاد دادن...  

پی نوشت: نسیم (اندار احوالات سی سالگی) یعنی تو ما ها رو می بینی پند نمی گیری باز فکر می کنی زندگی بدون این مردان خالیه یا هر چیز دیگه ای... برو زندگیت رو بکن و حالش و ببر گللللم

نظرات (3)
پیشرفت خوبیست. اما هنوز این راه کامل نشده. مراحل بعد تر یعنی سالهای بعد یاد میگیری خیلی دغدغه رضایت یا عدم رضایتش رو نداشته باشی و بیشتر رضایت خودت برات مهم باشه!!!!اونو به عنوان همراه میپذیری بی آنکه بتونه مانع راه رفتنت بشه!!!میپذیری که نقش مادرانه ات رو درست ایفا کنی که تنها نقش مهمت در زندگی خلق و تربیت گل پسره!یاد میگیری که آقای همسر رو دوست داشته باشی بی آنکه این دوست داشتن زنجیری بر گرده هر دوتان باشد و مثل کفتر چاهی همه اش دورش بگردیووو
پاسخ:
ممنون اسسسسسسستاد
خوشحالم برات...
پاسخ:
ممنون گلم
خوب شد اومدم نمی دونستم برای من نوشتی
ولی باور کن همین شماها که اینقدر ناراضی هستید
اگه قرار باشه همین زندگی ای که با نارضایتی ازش حرف می زنی رو ازتون بگیرند
و بگن تنها باشید
خونه و زندگی نداشته باشید
بچه نداشته باشید
هیچ امیدی به آینده و زندگی پیری و تنهایی تون نداشته باشید
خانواده نگران رو هر روز و هر شب ببینید
تمام دوستا و فامیلها و اطرافیان و آشناهای با هر شکل و طبقه اجتماعی و هر سنی حتی ۱۰ سال کوچکتر از شما ازدواج کردند و شما حتی وقتی می خواهید خونشون برید شرمنده هستید چون می دونید جایی ندارید که یه روزم شما میزبانشون باشید یا براشون یه غذای خوشمزه آماده کنید
اگه هر بار که یه فیلم عروسی ببینید دلتون بخواد و ندونید که آیا به این آرزوتون می رسید یا نه اگه به هر بچه ای محبت می کنید همه بگن آخی خیلی بچه دوست داری؟
اگه همه این اتفاقا رو فقط برای یک ماه زندگی کنی
همین شمایی که تجربه تلخی تو ذهنته بازم دلت می خواد ازدواج کنی و مطمئن باش بازم تلاشتو می کنی و بازم سعی می کنی چشمتو روی خیلی از ایرادهای مردها ببندی و بازم تو تله بیافتی
دیدم که دارم می گما..... خیلی از خانمهای ناراضی که به خود من می گفتن ازدواج می خوای چه کار ما رو ببین دور از جون شما دور از جون شما دور از جون شما وقتی جدا شدن به فاصله کوتاهی بازم ازدواج کردند
پاسخ:
قبول دارم حرفت رو ازدواج و سر و کله زدن با یه نفر دیگه تو زندگی اعتیاد آوره... ولی باور کن ما ها همه چی متاهل و چی مجرد باید یاد بگیریم از وضعیتی که هست لذت ببریم که متاسفانه تو هیچ مرحله ای از زندگی یاد نگرفتیم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد