X
تبلیغات
زولا

روز نوشت

شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392

توی هفته گذشته شدیدا درگیربودم . کلا زمانی که آقای همسر می آن تو خونه کار من بسییییییییار زیاد می شه.. از پختن شام و ناهار گرفته تا تمیز کردن خونه و خرید و ... البته همسر هم گاهی کمک هایی را عنایت می کنن. ولی کلا بسیار بهتر از سال گذشته رفتار می کنن. خودم کلی درگیر آزمایش و ... شدم که تشخیص داده شد اینجانب مبتلا به کبد چرب می باشم... واقعا باعث شرمساریه ..  پنجشنبه مجبور شدم برم پیش دکتر تغذیه که چه خاکی تو سرم باید کنم. البته دکتر خیلی امیدوارم کرد که خیلی وضعت خراب نیست و امیدت رو از دست نده... اتفاق دوم  اینه که ماشینمون خلاصه اومد و هرچند هنوز سوارش نمیشیم و همچنان با پسرمون می آم و میریم و تنها از جمال دختر تازه در حال استفاده ایم تا روکش و ... رو براش تهیه کنیم... همستر ها رو هم با هزار کلک از خونه بردیم بیرون و دادیمش به یه مغازه فروش حیوانات تا هم اونا از دست ما و هم ما از دستشون راحت شیم.

رابطه پسرک و آقای همسر به مرحله بحرانی رسیده جوری که علنا می گه اصلا بابا رو دوست ندارم. و تو چشمای همسر می بینم که چیزی درش شکسته می شه و با کمال ناباوری گاهی دست به مقابله به مثل می زنه و این دور باطل همچنان ادامه داره... نمی دونم واقعا همه پدر و پسر ها اینجورن!!! یا اصولا همه بابا این همه به بچه 4 ساله گیر می دن یا نه!!! در حال حاضر تنها کاری که از دستم بر می اومد  این بود که دیشب سر جفتشون داد کشیدم و از مشاور برای روز چهارشنبه وقت گرفتم...

نظرات (3)
سلام دوست خوبم
وب قشنگی داری
خوشحال میشم به وب من هم سر بزنی
میتونی برای وبلاگت آدرس جدید ثبت کنی
http://s2a.ir
البته که طبیعی نیست. لجبازی با بچه وضع رو خراب تر میکنه. همسر باید راههایی پیدا کنه برای جلب محبت به تو که همسو با پسر باشه نه نقطه مقابل!
مردیم کمی بهش شوهری یاد دادیم حالا باید جر بخوریم بهش بابا بودن یاد بدیم؟!
چرا گزینه خصوصی نداره حذفش کن
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد