گل من

شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1392

بی وقت به دنیا اومد ، نه اینکه زود یا دیر به دنیا اومده باشه ، نه... اما زمان مناسبی برای اومدنش نبود.. پدرش هنوز دانشجو بود و در حال اتمام تز پزشکیش و مادرش ، یک جوون خام که چیزی از زندگی نمی دونست... به دنیا که اومد اسم گلی رو براش انتخاب کردن و امید داشتن این گل فضای تمام اوون خونه رو عطرآگین می کنه... و همین طور هم شد. .. دخترکی سفید و زیبا با موهایی مثل مخمل سیاه.... اوون با اینکه توی شرایط بدی به دنیا اومده بود ولی خیلی زود عزیز دل همه شد... با پوست مثل حریرش و موهای ابریشمی شد گل سر سبد بچه های همسنش... همه چیز عادی بود... پدرش در تلاش برای آوردن زندگیش بی هیچ پشتوانه ای به سطح صفر.. و مادری  که قبل از اینکه همسر شدن رو یاد بگیره مادر شد... تمام توانش رو می گذاشت اما یه جای کار مشکل داشت... و اوون این بود که این مادر جوان قادر به ارتباط بر قرار کردن به بچه اش نبود.. نه اینکه دوستش نداشته باشه ولی بلد نبود .. اوون یاد نگرفته بود که  چطوربایدبا بچه بازی کنه  یا نشاط رو به محیط خونه بیاره... وقتی بچه اش تنها سه ماهه بود دوباره بادردار شد و بنا به اعتقادات شخصی خودش ، زیر بار سقط جنین نرفت ... اوون زمان من که بچه ای بودم کارش رو عین حماقت می دیدم... خلاصه یک سال و دوماه بعد از تولد اولین بچه ، بچه دوم به دنیا اومد.. یک دفعه گل نسترن ما بزرگ شد.. اولین اتفاقی که براش افتاد همون در آغوش گرفتن مادر رو از دست داد.. یادمه بچه کوچکی که تازه 4 دست و پا می رفت با چه بغضی ، خواهر کوچکترش رو نگاه می کرد... و بعد 3 سال سکوت... نسترن هیچ حرفی نمی زد... نشانه های تاخیر در رشدش کاملا مشخص شد... تا مدتها همه تلاش می کردن بگن همه چیز نرماله ولی گل کوچک ما تو عمق نگاهش چیزی در حال تغییر بود .. و حالا بعد از 14 سال ازاوون روزها ، بچه ای که همه عشقم بود.. فرزند برادری که همه وجودم بود توی شرایطی دست و پا می زنه که گفتنش برای منی که مادرش نیستم هم دشواره... نگاه های خالی، رفتار های پر تنش قسمت برادری شد که همیشه به همه ما سر بود... و همیشه راه حلهاش، زندگی همه ما ها رو از بحران نجات داده و می ده... اما خودش دست به گریبان گلیه که هیچ کاری نمی تونه براش بکنه... هیچ راه حلی براش نیست ،،، و هیچ کمکی از دست من بر نمی یاد تا کمی از بار رو از دوش خودش و همسرش بردارم... گل ما ، رو به ویرانیه و من ....!!!

پی نوشت: ن.س. ترن، مشکل ذهنی ندتره اما شدیدا از لحاظ روحی آسیب دیده است.. تخصصی ندارم که بگم مشکل مغزیه ...یا چیز دیگه... ولی هر روز با دیدنش قلبم بیشتر فشرده می شه

نظرات (3)
شش هفت تا بچه ی قدم و نیم قدر با فاصله ی سنی حداکثر دو و نیم سال اما هیچ کدومون دچار اون افسردگی که برادر زاده شما شده است نشدیم
اتفاقا من اعتفادم اینست که فاصله بچه ها باید اونقدر کم باشه که خودشون خودشون را بزرگ کنن
پاسخ:
منم نمی گم فاصله کم باعث این گرفتاری شده!!! این فقط شرح ماوقع بود...
هیچ نمیتونم بگم...جز سکوت... شاید هم دومی هدیه ای بود از سوی خدا که بشه این روزهای تلخ رو تحمل کرد
چه غم انگیز
ایشالا خدا کمکش کنه
و شفا پیدا کنه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد