یک روز پاییزی

دوشنبه 15 مهر‌ماه سال 1392

دیروز روز خوبی بود... نه اینکه حالا اتفاق خاصی افتاده باشه نه...ولی 1 ساعت زودتر رفتن دنبال پسرک و دیدنش با چهره ای خندان در حالی که به قول خودش کلاه پادشاهی هم سرشه خیلی برام دلچسب بود... بغل کردنش توی رختخواب و حس کردن نفس هاش روی گردنم انگار تمام خسته گی هامو از من گرفت.. تازه فهمیدم با این دو شیفت موندن پسرک توی مهد چه ظلمی هم به خودم هم به اوون می کنم ... کلا من توی پاییز بسیار حس هام شدید تر می شه... پاییز برام فصل عاشقیه... برعکس همه توی پاییز انرژی ام بیشتره، امید به زندگیم بالاتر... ولی مشکل این قوی شدن احساسات اینه که همش دلم برای قدم زدن دو نفری با آقای همسر زیر بارون تنگ می شه... دلم تنگ می شه برای چای داغی که از روش بخار بلند می شه و کنار همسر می خوردم... دلم ... یادمه اوون زمان که مجرد بودم هم همین حس ها رو توی این فصل داشتم... به خودم می گفتم آی کیف می ده، آدم توی هوای بارونی دست همسرش رو بگیره و آروم قدم بزنه... بره بشینه توی پارک و برگهای هزار رنگ رو ببینه... حالا می بینم سهم من از این آرزوی ساده  تنها ماهی یک هفته اوون هم توی کلی مشغله است

نظرات (1)
بابا بی خیال... نوک زدن به هم هم زیر بارون یادت بیاد!! زندگی بکن!
پاسخ:
خوب واقعا یه دلم هم همین رو می گه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد