فلش بک

دوشنبه 6 تیر‌ماه سال 1390

همین طور که دودل بودم برم یا نرم ،بابایی گفت قبل رفتن به اداره اول بریم آزمایشگاه . خودم می دونستم یه خبرایی هست ولی راستش از شدت استرس نمی دونستم چه کار کنم. خلاصه با بابایی رفتیم. بابا هم استرس داشت. ولی نوعش با من فرق می کرد. استرس بابا به خاطر این بود که نکنه جواب منفی باشه ،و من استرسم بخاطر مثبت بودن جواب.

عصری بابا اومد دنبالم و قبل رفتن به خونه رفتیم جواب و گرفتیم. دقیقا 15/1/88 بود .وقتی به بابا گفتم جواب مثبت از خوشحالی نمی دونست چه کار کنه. ولی من ... نه اینکه دلم بچه نخواد ، ولی فکر می کردم هنوز زوده و ما تازه زندگیمون ثبات پیدا کرده و ترس از قبول مسئولیت به این مهمی واسم ترسناک بود.

تا من بیام سوار ماشین شم بابایی زنگ زد به مادر بزرگ و خبر اومدنت رو بهش داد و اونم کلی ذوق کرد و به فاصله 10 دقیقه عمه هات هم خبر دار شدن و به من و بابایی تبریک گفتن. خاله جون هم جزء اولین نفرایی بود که فهمید وکلی خوشحالی کرد.. بعد بابایی گفت بریم شیرینی بگیریم و بریم خونه مامانت .من که هنوز تو شوک بودم فقط به این فکر می کردم یعنی چی که بابایی اینقدر خوشحاله؟؟؟؟!!

دوران بارداری سختی رو من و تو باهم گذروندیم. تهوع...تهوع....تهوع . این چیزی که من از بارداریم به یاد دارم. تو 4 ماه اول ٢ بار به خاطر کمبود آب بیمارستان  رفتیم و با سرم مشکل کم آبی بدنمون رو حل کردیم..خلاصه داستانی بود... وما کل 6 ماه از 9 ماه رو تو خونه عزیز چتر شدیم. چون من از خونه خودمون و بابایی حالم بهم می خورد. تازه آقاجون هم با رعایت فاصله می تونست از کنار ما رد شه. خلاصه تو این دوران همه چیز و همه کس بد بو بود جز عزیز جون.

اواسط مهر ماه بود که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست. از اداره به خاله زنگ زدم و گفت :همونجا بمون الان میام اداره دنبالت. که این رفتن مصادف شد با 9 ماه مرخصی .3 ماه بابت استراحت مطلق شدنم و 6 ماه بعد هم بابت اومدن تو..

ولی تمام این مدت حتی یک بار هم از اینکه تو بامنی ناراحت نبودم. ولی یادمه اوایل تیر 88 که بعد از انتخابات ریاست جمهوری اوضاع بهم ریخته بود تو کشور، دیدم یه عده ریختن سر چند نفر و تا می تونن دارن از خجالتش در میان... خیلی دلم گرفت .با خودم آرزو کردم زمانی که تو بزرگ شدی هیچ وقت همچین صحنه هایی رو نبینی...بگذرییییییییییییییییییییم/.

اولین بار تو اواخر ٤ ماهگی احساست کردم. اون شب زیبا ترین ، شب دوران بارداریم بود . اینکه تو وجودت کسی هست که هستیش به وجود تو پیوند خورده حس زیبایی . یادمه کلی دل بابایی رو بخاطر اینکه نمی تونه تو رو تا بدنیا اومدنت احساس کنه سوزوندم.البته زمانی که ٧ ماهه شدی  یک شب بابایی اینقدر با صدای بلند نازت داد که تو هم جو زده شدی و کلی لگد پرانی کرد و بابا هم کلی ذوقت رو می کرد. ولی تهوع همینطور ادامه داشت تا صبح روزی که تو بدنیا اومدی. ....

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد