خانه پدری

دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390

خیلی نمی گذره از زمانی که از زیر پنجره آشپز خونه رد می شدم بوی غذا های که جا افتاده بودن و برنجی که دم کشده بود رو احساس می کردم. با شوق کلید رو تو در می چرخوندم و به شکمم وعده یه غذای خوب رو می دادم و خستگی درس و مدرسه رو با دیدین میز چیده شده مامانم که با مهربونی همه چیزو آماده کرده بود از تن به در می کردم. یادمه تا می رسیدم خونه به مامان می گفتم بابا کجاس؟ و اوون می گفت داره نماز می خونه تو دستاتو بشور اوون هم می یاد. و کنار هم چه صفایی می کردیم. دیروز وقتی کلید رو تو قفل چرخوندم دیگه بویی غذایی از خونه مامان نمی یومد. در رو که باز کرد نه از غذا خبری بود نه از طراوتی که تو خونه پدری موج میزد. خونه پدری که بدون پدر فقط بوی غم و اندوه داره . و من دلتنگ همه اوون خاطرات تنها دستی به عکسش می کشم و جوری که مامان نبینه اشکهام رو پاک می کنم . می دونم هیچ وقت دیگه اوون میز با اوون همه عشق چیده نمی شه... و مادر تنها به یاد گذشته ها روز روشب می کنه و امیدش به بچه ای که عشق بابام بود. 

نظرات (1)
روحش شاد . حتماْ اونم دوست نداره تو رو ناراحت ببینه مهتاب جون. زندگیه دیگه چه می شه کرد . قدر مادر عزیزتو که هنوز داریش بدون عزیزم
پاسخ:
ممنون مامان ماهان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد