X
تبلیغات
زولا

بازگشت عشقولانه

شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390

خلاصه آقای همسر چند شب پیش رسیدن خونه. با ساک و زنبیل و اسباب بازیهایی برای گل پسر. و البته با اظهار شرمندگی که نتونست برای من چیزی که مناسب باشه پیدا کنه .وقتی آقای همسر زنگ زدن و به گل پسر گفتم بابایی اومد یه لحظه بهم نگاهی کرد و با تعجب اومد زیر اف اف. وقتی بابای یشو دید یه جیغ خوشحالی کشید و ماشینی که در حال بازی باهاش بود و پرتاب کرد . در و که باز کردم آقای همسر بیاد بالا از بالای راه پله داد می زد{ بابا جیییییی} با دیدن باباجی رو پله های آخر بنا کرد به دوییدن تو اتاق.... خلاصه فیلم هندی بود برای خودش. آقای همسر هم که انگار از سفر ۱۰ ساله برگشته و یا انگار از بدو تولد گل پسرو ندیده باشه شروع کرد به ماچ کردن و اظهار تعجب که توی این مدت چقدر قیافه اش عوض شده.... و بعد نشستن و با هم ماشین بازی کردن... از آقای همسر بعید بود که بخواد با معده خالی همچین جانفشانی بکنه.. ولی اینقدر گل پسر خوشحال بود که مجال کار دیگه ای رو به اقای همسر نمی داد... از روزی هم که اینا دو تا بهم رسیدن .گل پسر نه منو دیده و نه شناختههمش به باباش چسبیده. و با اوون می خوابه و با اوون پا می شه.. خلاصه این پدر و پسر فیلمی شدن برای خودشون.ما هم اوون گوشه موشه ها از دیدن این همه لاو ترکوندن این دو کلی لذت می بریم. از همه خانومایی که مدتیه احساس می کنن همسراشون سوهان روح و روانشون شده درخواست می کنم که یه مدت یا خودشون برن جایی یا همسراشون رو بفرستن واقعا نتیجه خوبی می ده... انگار دوباره نامزد کرده باشیم... مهربون .. لبخند و مرتبا جویای حالن آقای همسر...و اگر هم چیزی پیش بیاد که بخواد ناراحتم کنه (خدا رو شکر پیش نیومده تا الان) فکر این که مثلا ۲ روز دیگه می خواد بره کل مسائل رو حل می کنه....خلاصه همه چیز آرومه و من کلی خوشبختم. 

دلم می خواست بابا بود . وقتی می بینم گل پسر از دیدین باباش چقدر خوشحال فکر می کنم که از چه لذتی ناغافل محروم شدیم.... دلم می خواست حالا که همه چیز خوبه اوونم بود و لذت می برد. دلم میخواست وقتی مامان دعوتمون کرد خونه اش.بابا هم کنار سفره نشسته بود و با هام حرف می زد و با گل پسر بازی می کرد. نبودن بابا توی تمام لحظاتمون جاریه. انگار ما آدمها نبودن رو بهتر از بودن می بینیم و حس می کنیم 

----------------------------------------------------------------------- 

پی نوشت:  

خاله خانم دوباره نشینی گریه کنی ها . نمیخوام اینجا دچار خود سانسوری شم.

نظرات (1)
به به چشمتون روشن
حتماْ کلی بهتون خوش گذشته این مدت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد