مسافر من

سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391

آقای همسر دیشب رفت . مثل همیشه با چشمهایی که لبریز بود . گل پسر هم به شیوه خودش ( با بد اخلاقی و پرت کردن اسباب بازیهاش) باباش رو بدرقه کرد... ولی من پر از حس های متناقضم... گاهی از خودم می ترسم که چطور مردی که این طور خانوادش رو دوست داره و برای ما حاضره هر کاری کنه  گاهی از بودنش نفسم تنگ می شه..ازدواج ما از روی عشق نبود ولی من خیلی امیدوار بودم عاشق باشم ، ولی خوب نشد.... الان گاهی به خودم می گم اگه برگردم عقب باز همون تصمیم رو می گیرم و باهاش ازدواج می کنم!!! نمی دونم .... یک روز می نویسم از هر چی که بهش فکر می کنم..

پی نوشت:

خدایا پشت و پناه همه مسافرها باش و چشمهایی که منتظرشون رو هیچوقت گریان نکن 

 

 

نظرات (4)
خوشا عاشق شدن اما جدایی ... خوشا عشق و نوای بی نوایی ...
باور کنید که اگر عاشق هم بودید زندگی بهتر از این نمی شد .
چه بسیار عشق هایی که بعد از چندی به نفرت تبدیل شد .
اما چقدر خوب است که قدر در کنار هم بودن را بدانیم که خدا را شکر شما می دانید ... موفق باشید. سفرشان بی خطر .
پاسخ:
ممنون دوست من
آمین...
با سیتاک موافقم! منو ببین!!!!!!!
سلام مهتاب جان
میگذره و مطمئن باش سال هایی میاد که به همین روزات قبطه میخوری گلم
منم از این دوران داشتم
نمیدونم چند سالی هست زندگی مشترک داری ولی بدون سال های ۱۰ به بعد زندگی مشترکت میشه سراشیبی و کمتر مشکلات داری .
پاسخ:
ممنونم که بهم امید میدی
حتما بنویس
این سوال رو دوست دارم از همه خانمها و آقایون متاهل بپرسم
پاسخ:
همین تصمیم هم دارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد