X
تبلیغات
رایتل

کسوف

شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1391

بعد از مدت ها حس یک دختر نوجون رو دارم ... هم ذات پنداری با قهرمان یک قصه... و فکر کردن مداوم به شخصیت های یک داستان تخیلی...خیلی وقت بود این حس و حال رو فراموش کرده بودم شاید هم این حس همیشه با هام بود ولی از اونجایی که فیلمی توی این فضا ندیده بودم در من مخفی شده بود....قبل ها زمانی که مجرد بودم و شاید تازه دانشگاه می رفتم هر وقت یک فیلم عاشقانه می دیدم می گفتم خوبه آدم در کنارش کسی رو داشته باشه و باهاش بعد از دیدن فیلم عاشقانه های اوون رو مرور کنه... حالا بعد از این همه سال باز دلم کلی توجه می خواد... کلی اشک ... کلی فداکاری... دلم یک آغوش گرم می خواد ..دلم کسی رو می خواد که دستاش رو دورم حلقه کنه و من عشق رو تو چشماش ببینم... دلم می خواد مثل اوون فیلم با نگاهش عشق رو بهم القائ کنه...دلم کلی محبت می خواد کلی حرف های عاشقانه.. دلم کلی دوستت دارم می خواد که از ته دل باشه... مثل قهرمانهای فیلم......با دیدن این فیلم فهمیدم این روز ها دلتنگ خیلی چیزهایی هستم که مدتهاست بهش فکر نمی کردم...      

پی نوشت: حالا نیاین بگین چه ادم بی جنبه ای...                            

نظرات (4)
خیلی ناراحت شدم... و راستش شوکه... واسه زنی که شوهر داره فکر میکردم این مسائل حل شدست...
مهتاب جون من مخاطب که به تو و نوشته هات اعتماد کردم و همدردی میکنم باهاشون، هیچ وقت حتی از ذهنم نمی گذره که بخوام بخاطر احساساتت بگم چه آدم بی جنبه ای...
برات دنبال تغییرم و آرزومند خوشی و شادی...
پاسخ:
ازدواج چیز پیچیده ایه... نمی خوام بدبینت کنم... ولی اگه تصورت اینه که یکی پیدا می شه که هی تو بهش محبت کنی و حداقل نصف محبت و توجه ات رو دریافت کنی اشتباه کردی... فرق مجرد بودن و متاهل بودن اینه که تو مجردی هی خیال بافی می کنی که یکی پیدا می شه که این جور باشه اوون جور باشه و تو متاهلی می شینی به اون فکرات می خندی...
نگفتی!دوست داری عروس خون آشام بشی یا گرگها؟ یا عروس خون آشام و معشوقه ی گرگها؟ یا بر عکس؟....
پاسخ:
خودت که نظرمو می دونی
مهتاب خانم کجایی؟
دلمون برات تنگ شده...
برای این پست نظر خصوصی گذاشتم بخونش
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد